کد خبر: ۱۳۹۲۷۶۰۹۹
تاریخ انتشار: ۱۱ مهر ۱۳۹۲ - ۶:۳۶
گلستان سعدی
یکی را از ملکوک عرب،حدیث مجنون و لیلی وشورش حال او بگفتند

حکایت نوزدهم از باب پنجم در عشق و جوانی

یکی را از ملکوک عرب،حدیث مجنون و لیلی وشورش حال او بگفتند که با کمال افضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده و بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت:

و رب صدیق لامنی فی ودادها

الم یرها یوماً  فیوضح لی عذری

کاش آنان که عیب من جستند

رویت ای دلستان، بدیدندی

تا به جای ترنج، درنظرت

بی خبر دست ها بریدندی

تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی فذالک لمتننی فیه، ملک را درد ل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورت است موجب چنین فتنه. بفرمودش طلب کردن. درا حیاءعرب بگردیدند و به دست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند مبکه در هیأت او نظر کرد شخصی دید سیه فام، باریک اندام، در نظرش حقیر آمد.

 به حکم آن که کم ترین خدام حرم وی به جمال ازو در پیش بودند و به زینت پیش. مجنون به فراست دریافت، گفت: از دریچه ی چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سر مشاهده ی او بر تو تجلی کند.....

تندرستان را نباشد درد ریش

جز به هم دردی نگویم درد خویش

گفتن از زنیور بیحاصل بود

با یکی در عمر خود ناخورده نیش

تا تو را حالی نباشد هم چو ما

حال ما باشد تو را افسانه پیش

سوز من با دیگری نسبت مکن

                                                                            از نمک بردست و من بر عضو ریش


(سعدی,سعدی افشار,سعدی گنجور,سعدی شعر,سعدیه,سعدی بوستان,سعدیا مرد نکونام,سعدیه سیف الدین,سعدی عاشقانه,آثار سعدی,آثار سعدی شیرازی,آثار سعدي,اثار سعدي شيرازي,از آثار سعدی,تحلیل آثار سعدی,دانلود آثار سعدی,نام آثار سعدی,آثار معروف سعدی,زندگینامه و آثار سعدی)

بازدید از صفحه اول
sendارسال به دوستان
printنسخه چاپی
نظرات بینندگان
نام:
ایمیل:
نظر: